تبلیغات
امام مهدی (ع) - ولادت حضرت مهدی(عج)
تاریخ : سه شنبه 7 خرداد 1392 | 08:51 ق.ظ | نویسنده : محمد مختاری
قسمت دوم

من عرض كردم: مادرش كیست؟
فرمود: نرجس.
گفتم: فدایت شوم، به خدا سوگند در او اثری نیست.
فرمود: همین است كه برای تو می‌گویم.
حكیمه گفت: پس آمدم چون سلام كردم و نشستم نرجس خواست پای افرازم را بیرون آورد، گفت: ای سیده من و سیده خاندان من، چگونه شب كردی؟
گفتم: ‌بلكه تو سیده من و سیده خاندان منی.
گفت: ای عمه این چه سخن است؟!
گفتم: ای دخترم، خدا امشب به تو پسری كرامت فرماید كه در دنیا و آخرت آقا است؛ پس او خجلت كشید و حیا كرد، وقتی از نماز عشا فارغ شدم افطار كردم و در بستر خوابیدم چون نیمه شب رسید برخاستم برای نماز شب، نماز را خواندم و فارغ شدم و نرجس همچنان در خواب و راحت بود،‌من نشستم برای تعقیب و سپس خوابیدم و هراسان بیدار شدم، او همچنان خواب بود پس برخاست نماز شب را خواند و خوابید.
حكیمه فرمود: برای فحص از صبح بیرون آمدم فجر اول ظاهر شده بود، هنوز نرجس در خواب بود، در شك افتادم، امام فریاد زد، عمه شتاب مكن كه مطلب نزدیك گردیده. گفت: نشستم و سوره الم سجده و یس خواندم كه ناگاه نرجس هراسناك بیدار شد، من به بالینش شتافتم و گفتم: «بسم الله علیك» آیا چیزی احساس می‌كنی؟
گفت: بله، ای عمه.
گفتم: آسوده خاطر باش همان است كه به تو گفتم.
حكیمه گفت: پس مرا سستی و از خود بی خودی فرا گرفت و او نیز چنین شد، وقتی به حس آقایم بیدار شدم، جامه را از روی نرجس به یك سو زدم و آقای خود را دیدم كه در حال سجده است و مواضع سجودش را بر زمین گذارده، او را در بر گرفتم دینم نظیف و پاكیزه است، حضرت امام حسن عسكری به من صیحه زد: ای عمه پسرم را به نزد من بیاور.
او را نزد امام بردم،‌اما دستهایش را زیر دو ران و پشت او گذارد و پاهایش را به سینه خود قرار داد و زبانش را در دهان او نهاد و دست بر چشمها و گوش و مفاصلش كشید.
پس فرمود: سخن بگو ای پسرم.
فرمود: «أَشْهَدُ أَنَّ لا اِله اِلاّ الله وَحْدَهُ لا شَریكَ لَهُ وَ اِنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ الله»
سپس بر امیر المؤمنین و امامان تا پدرش صوات فرستاد و سكوت فرمود.
امام فرمود: او را نزد مادرش ببر تا به او سلام كند و به نز من آور؛ پس او را نزد مادرش بردم، به مادرش سلام كرد، سپس او را برگرداندم در مجلس امام گذاردم. فرمود: ای عمه روز هفتم كه شد نزد ما بیا. حكیمه فرمود: بامدادان رفتم كه به امام سلام عرض كنم، پرده را بالا زدم تا از آقای خود تفقد كنم او را ندیدم گفتم: فدایت شوم چه شد آقای من؟ فرمود: ای عمه او را به آن كس سپردم كه مادر موسی او را به او سپرد.
حكیمه گفت: روز هفتم كه شد به نزد آن حضرت رفتم و سلام كردم و نشستم.
امام فرمود: پسرم را به نزد من بیاور، پس من آقایم را در حالی كه در پارچه‌ای بود به نزد آن حضرت بردم با او مانند روز اول رفتار كرد، پس زبان در دهانش گذارد مثل آنكه شیر و عسل به او می‌دهد سپس فرمود: سخن بگو:
گفت: اشهد ان لا اله الا الله و صلوات بر محمد و امیر المؤمنین و امامان تا پدرش ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ فرستاد و این آیه را تلاوت كرد:
«بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ نُرِیَ فِرْعَوْنَ وَهامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا یَحْذَروُنَ»
موسی بن محمد بن قاسم، راوی حدیث گفت: این سرگذشت را از عقید خادم پرسیدم گفت: حكیمه راست فرموده است.[1]

[1] . منتخب الاثر نگارنده، ص321 تا 341.



طبقه بندی: زندگینامه،

  • ندای معلم
  • بک لینک
  • ضایعات